از اثرهای یک عمر زندگی
حس می کنم آدم آهنی شده ام. دست هایم گرمای سابق را ندارند. ماهیچه های صورتم دیگر به نرمی حرکت نمی کنند. چشم باز می کنم. پلک هایم سف هستند و شکننده. انگار ده سال از جشن عروسی خواهرم گذشته ، من با همان لباس و همان آرایش صورت خوابیده ام و حالا که بیدار شده ام مژه هایم با همان ریمل های سیاه به هم چسبیده اند و رژلبم ماسیده و ترک برداشته روی لب هایم.
توی آینه که خودم را می بینم سری به نشانه تایید تکان می دهم. یک صدایی از گردنم بلند می شود شبیه جیرجیر لولای یک در آهنی قدیمی. بله ؛ من آدم آهنی شده ام. از وقتی آمدم اینجا نخستین تغییرات در من رخ داد. انگار هوای سرد این شهر باعث همه اینهاست. فکرهای توی سرم رژه می روند. دستم می رود سمت کاغذ تا آنها را بنویسم. می نویسم. بعد انگار یک جریان فلزی در تنم جرقه می زند که همه فکرها از سرم می پرند . مچ دستم ، آرنجم و زانوهایم همه و همه صدا می دهند. جیر جیر ؛ جیر جیر.
یک دختر زیبا روبرویم نشسته توی اتوبوس. پیش از اینها در برابر زیبایی اینهمه خنثی نبودم. اما حالا نگاهم می رود و می آید و می چرخد روی دختر و بعد حتی لبخندی هم روی لبم نمی نشیند. یادم می آید یکبار توی متروی تهران به یک دختر زیبا با روسری و مانتوی سیاه و چشم های درشت نیم ساعت تمام زل زدم و آخر سر گفتم : شما چقدر زیبایید... دختر خوشش آمد و بعد سر حرف باز شد بینمان. اما حالا عضله های دهنم نسبت به هیچ چیز عکس العمل نشان نمی دهند. شاید اثر آب و هوا باشد. شاید اثر این فرهنگ متفاوت که زیبایی و زشتی آدم ها یا هرچیز دیگرشان فقط به خودشان مربوط است. حتی موهای روی صورتشان را برای خاطر خودشان برمی دارند یا نمی دارند. راستی آدم هستند یا آهنی؟







