مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

از اثرهای یک عمر زندگی

چهارشنبه 1 تیر ماه سال 1390 ساعت 01:34 AM

حس می کنم آدم آهنی شده ام. دست هایم گرمای سابق را ندارند. ماهیچه های صورتم دیگر به نرمی حرکت نمی کنند. چشم باز می کنم. پلک هایم سف هستند و شکننده. انگار ده سال از جشن عروسی خواهرم گذشته ، من با همان لباس و همان آرایش صورت خوابیده ام و حالا که بیدار شده ام مژه هایم با همان ریمل های سیاه به هم چسبیده اند و رژلبم ماسیده و ترک برداشته روی لب هایم.

توی آینه که خودم را می بینم سری به نشانه تایید تکان می دهم. یک صدایی از گردنم بلند می شود شبیه جیرجیر لولای یک در آهنی قدیمی. بله ؛ من آدم آهنی شده ام. از وقتی آمدم اینجا نخستین تغییرات در من رخ داد. انگار هوای سرد این شهر باعث همه اینهاست. فکرهای توی سرم رژه می روند. دستم می رود سمت کاغذ تا آنها را بنویسم. می نویسم. بعد انگار یک جریان فلزی در تنم جرقه می زند که همه فکرها از سرم می پرند . مچ دستم ، آرنجم و زانوهایم همه و همه صدا می دهند. جیر جیر ؛ جیر جیر.

یک دختر زیبا روبرویم نشسته توی اتوبوس. پیش از اینها در برابر زیبایی اینهمه خنثی نبودم. اما حالا نگاهم می رود و می آید و می چرخد روی دختر و بعد حتی لبخندی هم روی لبم نمی نشیند. یادم می آید یکبار توی متروی تهران به یک دختر زیبا با روسری و مانتوی سیاه و چشم های درشت نیم ساعت تمام زل زدم و آخر سر گفتم : شما چقدر زیبایید... دختر خوشش آمد و بعد سر حرف باز شد بینمان. اما حالا عضله های دهنم نسبت به هیچ چیز عکس العمل نشان نمی دهند. شاید اثر آب و هوا باشد. شاید اثر این فرهنگ متفاوت که زیبایی و زشتی آدم ها یا هرچیز دیگرشان فقط به خودشان مربوط است. حتی موهای روی صورتشان را برای خاطر خودشان برمی دارند یا نمی دارند. راستی آدم هستند یا آهنی؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

گله از چرخ ستمگر بکنم یا نکنم؟

یکشنبه 29 خرداد ماه سال 1390 ساعت 6:21 PM

امروز دانشمندان به من گفتند که چهار مای 2060 می میرم. یعنی دست کم چهل و نه سال دیگر زندگی می کنم. به علاوه این سی سال می شود نزدیک هشتاد سال. لابد تا آن موقع حسابی فرتوت می شوم. البته دانشمندان از تصادف و سقوط هواپیما و به قتل رسیدن و بقیه حادثه ها خبر ندارند. آنها یک سری سوال طراحی کرده اند. سوال ها توی یک سایت اینترتی موجود است . ما می توانیم در کمتر از پنج دقیقه به سوال ها جواب بدهیم که شامل اطلاعات کلی درباره تغذیه و شرایط فیزیکی و روانی می شوند. بعد با یک کلیک به ما می گویند که عمرمان کی به سر می رسد. به این ترتیب من بدبین مضطرب که اضافه وزن ندارم و ورزش نمی کنم و از گیاهان در رژیم غذایی ام استفاده می کنم و 75 درصد از عمر خودم را در قاره اسیا بوده ام و در معرض آلودگی هوای تهران ؛ درست روز چهار مای 2060 می میرم. البته اگرتصادف نکنم زیر قطار نروم هواپیمای ایران ایرم سقوط نکند اتفاقی وقتی برگشتم ایران یک چیز کلفت سنگین توی سرم نخورد به قتل نرسم و خودکشی نکنم.

می توانید مدت زمان عمر خودتان را از اینجا بفهمید.

اما خوبی زندگی این است که آدم خودش می تواند آن را تعیین کند. من فکر می کنم درباره من که اینطور است. شاید نتوانم یک ماشین را که با شتاب می آید تا به من برخورد کند متوقف کنم اما می توانم تا حدی از شور زندگی سرشار باشم که نیروهای حیاتی در من پایان نگیرند. حتی می توانم به خودم یک مدت معینی زمان بدهم. می توانم به صدای سلول هایم گوش بدهم. شاید ترسناک هم باشد. چه می دانم اینجا توی بدن من توی ذهن من چه می گذرد. من چه می دانم سلول های هوشمند سرطانی بدن من حالا در چه حالی به سر می برند. آیا پیام هایی که می خواهند به بقیه سلول ها برسند بی پاسخ می ماند ؟ چند وقت دیگر بقیه سلول ها در برابر آنها تسلیم می شوند؟ کی ؟ کجا؟ اینها را خودم تعیین می کنم. دست کم من تا سال 2012 زندگی می کنم چون برنامه هایی دارم که با هستی درباره آنها قرارداد امضا کرده ام. بقیه اش را دیگر نمی دانم. پس یادتان باشد مکث را در 2012 هم خواهید خواند.

فعلا بخوانید این خبرها را در هفته ای که گذشت و مغز من هم مشغول تجزیه و تحلیل همینها بود:

یک: تجاوز دسته جمعی به زنان در خمینی شهر. بخوانید در اینجا.

دو: یک دادگاه یهودی در اسرائیل یک سگ را به سنگسار محکوم کرد. لینک این خبر را شاید همه نتوانید باز کنید.

سه: حضور یک مرد دارای سه همسر در تلویزیون ایران . که البته به نظرم این مرد یا یک هنرپیشه بود یا یک بیمار روانی که باید حتما درمان شود. لینک این خبر را شاید همه نتوانید باز کنید.

چهار: فراخوان مقاله برای یک ویژه نامه متفاوت. اهالی ادبیات کلیک کنید روی این لینک.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پوست اندازی در کپنهاگ

چهارشنبه 25 خرداد ماه سال 1390 ساعت 4:57 PM

وقتی روی نیمکتی در یکی از میدان اصلی شهر کپنهاگ نشسته بودم و حرف می زدم باورم شد سفر اتفاق خوبی است. سفر آدم را از وابستگی ها رها می کند و آن وقت هرچه ته دلت بماند می توانی بگویی دوست داشتن است. می توانی بگویی دلبستگی است.

سفر همیشه به من یاداوری می کند که ماندگار نیستم . این سفر اما اتفاق بزرگ تری بود چون با دیدار از مردی همراه شد که دکترها به او گفته بودند برای زندگی فقط دو ما فرصت دارد و او حالا خیلی بیشتر از دو ماه زندگی کرده و سلول های سرطانی توی بدن را مهار کرده است. وقتی توی یک آپارتمان دلگیر در یک عصر تا شب توی شهر کپنهاگ بنشینی پای حرف های این مرد تنت گزگز می کند و می خواهد پوست بیندازد. اگر زیرک باشی پوست اندازی را حس می کنی و بعد که آن پوست زمختت افتاد می روی سراغ ترمیم خودت.

کپنهاگ شهر زیبایی بود ؟ برای اولین بار درباره یک شهر حرف نزدم وقتی در خیابان های آن قدم می زدم و به مجسمه ها نگاه می کردم و بستنی می خوردم و با شلوار هندی گشادی که از یک مغازه توی کپنهاگ خریدیم راه می رفتم و خودم را توی ویترین مغازه ها تماشا می کردم که آیا خنده دار شده ام یا نه؟ برای اولین بار حواسم پی خودم بود و اینکه آمده ام از یک سفر دیگر توشه ای تازه بگیرم. اینبار خودم دیدنی تر بودم تا یک شهر تازه. تا پایتخت یک کشور اروپایی. شهرها فرق چندانی با هم ندارند اگر آدم ها نباشند. شهرها توی دست آدم ها می چرخند و تغییر می کنند  و سیاه و سفید و خاکستری می شوند. گاهی مثل تهران عبوس و غمگین ، گاهی مثل استکهلم سرد و هوشمند و گاهی مثل کپنهاگ ، سبز تیره و عمیق. مثل سیگار کشیدن توی یک کافه قدیمی.

از مالمو ، شهری در جنوب سوئد ، که من حالا در آن هستم تا کپنهاگ راه زیادی نبود. یک قطار ما را برداشت و برد و کمتر از نیم ساعت بعد آنجا بودیم. مثل قطار تهران – کرج. از روی یک پل عبور کردیم که روی دریا ساخته شده و سوئد و دانمارک را به هم متصل می کند. قطار از قسمت پایینی پل و ماشین ها روی آن حرکت می کنند. عبور از یک دریا بی آنکه در آن شنا کنی اتفاق زیبایی است هرچند می تواند غمگین باشد. اما غمگینی هم توی خودش شادی های پنهان دارد. شادی هایی که من آنها را در آن شهر تازه کشف کردم .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

بچه های سرزمین من از بچه سوسک ها تنهاترند

شنبه 21 خرداد ماه سال 1390 ساعت 8:16 PM

از زنگ بی جواب کسی در کیوسک ها

از زل زدن به بی کسی بچه سوسک ها .... ( مهدی موسوی )

............................................................................................................

در سرزمین من ، ایران ، بعضی بچه ها از بچه سوسک ها هم بی کسی عمیق تری دارند . آنها شکنجه می شوند آزار می بینند می میرند. یکی مثل باربد بر اثر عفونت شدید ناشی از سوختگی که محصول آزار پدر معتادش بود با هفتاد درصد سوختگی می میرد یکی دیگر پس از بهبودی به همان سرپرست بی لیاقت بازگردانده می شود تا دوباره شکنجه شود و آزار ببیند. و یکی دیگر دست راست خود را از دست می دهد. دکترها مجبور می شوند دست او را از آرنج قطع کنند چون مدتی قبل وقتی سرگرم اس ام اس بازی با گوشی موبایل بوده توسط پدر و پدر بزرگ خود به شدت صدمه می بیند و دستش جراحت برمی دارد و این جراحت آنقدر درمان نمی شود که عمیق تر می شود و بچه را با دست سیاه به بیمارستان می رسانند . درست وقتی که کار از کار گذشته . لینک خبر را ببینید و به چشم های این دختر نگاه کنید. خوب نگاه کنید. شبیه یک موجود بی پناه و ناگزیر به دوربین زل زده. شبیه کسی که باید تا آخر عمر با همین دست نصفه و نیمه زندگی کند. تحفه ای از سوی پدر معتادش.

دختر اسمش حدیثه است. قرار بوده بعد از جدایی پدر و مادر ، او با مادرش زندگی کند اما مادر در تهران جایی برای سکونت ندارد به ناچار به شهرستان می رود و دختربچه می ماند پیش پدر تا پایان امتحانات مدرسه. او دو برادر کوچکتر از خود هم دارد. دو برادر که امیدوارم آنها قربانی خشونت و حماقت و جهل فرهنگ کودک ازاری  در ایران نشوند. نمی گویم قربانی خشونت پدر ؛ چرا که پدر آنها را جزئِی از یک فرهنگ می دانم که بخشی از آن در ارتباط با کودکان به شدت بیمار است و از جهل رنج می برد. نمی گویم قربانی حماقت پدر چرا که فکر می کنم این حماقت ادامه خواهد داشت تا وقتی قانون از او حمایت کند. البته که حمایت می کند ؛ اگر حمایت های قانونی نبود که حالا این پدر باید گوشه بازداشتگاه به سر می برد. اگر حمایت های قانونی نبود که کمتر از یک ماه پیش بچه ای را که مورد آزار قرار گرفته بود پس از بهبودی دوباره به پدر جنایتکارش برنمی گرداندند. اگر حمایت قانونی نبود آدم های جاهل و بیمار مثل درختان بائوباب رشد نمی کردند و سرزمین ما از آنها انباشته نمی شد.

در سرزمین من ، ایران ، درختان بائوباب سر به آسمان کشیده اند و دیگر بچه ها را توانی نیست برای نفس کشیدن.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

ذهن من ، بدن من

جمعه 20 خرداد ماه سال 1390 ساعت 4:26 PM

بیشتر سال های زندگی ام را با ذهنم به سر برده ام و درست از یکی دو ماه پیش وارد دنیای بدنم شده ام تا جایی که گاهی به طرز اغراق آمیز همه خودم را بدن می دانم. همین انگشت ها ، موها ، حساسیت ها و تحریک ها و خستگی ها. حتی کمتر خواب می بینم یا کمتر به خواب هایم اعتنا می کنم. با بدنم غزل می گویم. با بدنم می نویسم. ذهنم آرام گرفته انگار. تا پیش از این مدام به حرف های ذهنم گوش می دادم و می نوشتم. می خوابیدم. راه می رفتم. اما زندگی نمی کردم شاید.  

وقتی توی خیابان های زیبا و برفی استکهلم قدم می زدم حواسم به تلوتلو باشکوه دانه های برف روی زمین زیر نور مهتاب نبود. ذهنم  داشت یک جای دیگر می چرخید و من را می برد همانجا. حالا ولی روی ساحل داغ مالمو دراز می کشم و می بینم ذهنم هیچ حرفی برای گفتن ندارد. ساکت می شوم. بدنم به عز و جز می افتد. بلد نیست زندگی کند. مثل بقیه نیست که می روند تن به آب می سپارند و می آیند زیر آفتاب گرم می شوند.  

بدنم را کش و قوس می دهم. اول دامنم را در می آورم. بعد بلوزم را. و بعد خودم را می بینم که یکی مثل بقیه شده ام. یاد دریای شمال خودمان می یفتم که سراسر ذهنیت بود برای من. وقتی کنار آن قدم می زدم به روزی فکر می کردم که بدون لباس توی آب شنا کنم. وقتی برای اخرین بار داشتم با بلوز و شلوار آنجا شنا می کردم مدام به روزهایی می اندیشیدم که عریان باشم در برابر آب. حالا چی؟ حالا ذهنم حق دارد تعطیل بشود چون چیزی نیست که درباره آن برایم رویا ببافد.

ذهنم دنگ دنگ بهم تلنگر می زند. می گوید یک چیزهایی هست هنوز. می گوید تو بدن نیستی فقط. من هم هستم. می گوید هنوز چیزهایی هست که بخواهد درباره شان برایم رویا ببافد. بدنم دارد می نویسد. بدنم دارد بی تفاوت به ذهنم به زندگی روزمره اش ادامه می دهد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    4      5      6      7      8      9      10      11      12      13    >>
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه used engines used egnines honda used engines used transmission اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه پزشکی مجله علمی نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان سایت تفریحی تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان

کد موزیک بی کلام