پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

خال سیاه روی گونه مادرم

پنجشنبه 19 خرداد ماه سال 1390 ساعت 5:11 PM

پشت به آسمان نشستن هم حس و حال خودش را دارد به خصوص وقتی عکس آن افتاده باشد توی لب تابت و تو هی دست بزنی به لیوان چای که خنک شده یا نه. یک پرده سبز هم روبروی چشمت باشد که از فاصله دور و از پشت یک در شیشه ای توی ذوق می زند با بوته های کوچک گل های سرخ توی گلدانی روی نرده های بالکن. گربه ها هم نیستند. رفته اند خوابیده اند انگار. این هوا آدم را به خواب می کشاند. هوای ابری هوایی که فکر می کنم خودش را لوس کرده. وقتی آسمان تهران می گرفت می گفتم غم دارد. ماتمزده است. اما اینجا نمی توانم بگویم آسمان طوری ش شده. هیچ درد و مرگی ش نیست. پس لابد دارد خودش را لوس می کند الکی تا مردم کمی هم به آسمان نگاه کنند.  

وقتی دریا هست به این عظمت وقتی رودخانه های زیبا هستند و قایق هایی که می شود آنها را کرایه کرد و پدالشان را حرکت داد و رفت وقتی پارک های بزرگ و سبز هستند دیگر چه کسی به آسمان نگاه می کند اینجا؟ وقتی شهر از دل ابرهای سفید هم تمیز تر است وقتی کمتر غصه ای هست که دل آدم را به درد بیاورد تا رو کنی به آسمان دیگر چه کسی سرش را بالا می گیرد و پناه می برد به چیزی لابلای ابرها و می گوید ای خدا ... اینجا خدایی اگر هست بین مردم می لولد. از جنس همین زندگی روزمره ساده است. خوشبختی اگر هست همینجاست. جای دیگری دنبالش نمی دوند اینها. حتی اگر از یک بیماری طبیعی و مادرزادی هم رنج ببرند تقریبا می توانند مثل بقیه مردم زندگی کنند. کمتر از ده میلون نفر هستند توی کشوری به این بزرگی. اداره زندگی این ده میلون نفر نباید زیاد سخت باشد. 

 وقتی نه نفت دارند که کسی به خاطرش به کشورشان هجوم بیاورد و نه هیچ منبع طبیعی ارزشمند دیگری به غیر از عقل و پشتکار که آن را در چارچوب قانون هدایت می کنند. فرق این مردم با ما همین است. ما فرزندان ایران خانم مظلوم و بی صدایی هستیم که به خاطر خال سیاه زیبای روی گونه اش به خاطر این نفت گرانبها به خاطر انبوه منابع طبیعی و جغرافیایی همیشه خواستگارهای زیادی داشته که زمانی برای او چاقو هم می کشیدند. حالا مدرن شده اند مثلا. دیگر به سمت هم تفنگ هم نشانه نمی روند. می نشینند پشت میزهای قدرتشان و سر ایران خانم ما بحث می کنند. سر همدیگر را کلاه می گذارند تا مادر ما را از آن خود کنند. رحم نمی کنند به این پیرزن زیبا که دیگر موهایش ریخته. دندانهایش پوسیده یکی در میان. کمرش خم شده و چشم هایش نا ندارد از بس در غم فرزندان خود گریسته.

ایران خانم ما آسمان دلنشین تری دارد چون درد دارد. چون بغض دارد. وقتی توی ایران بودم دلم نمی آمد هرگز پشت به آسمان بنشینم اما اینجا پشت به اسمان نشستن هم حس و حال خودش را دارد به خصوص وقتی عکس آن افتاده باشد توی لب تابت.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کامیون فارغ التحصیلی

سه شنبه 17 خرداد ماه سال 1390 ساعت 10:49 PM

باید کیف داشته باشد اینکه آدم پشت یک کامیون برقصد. لباس سفید بپوشد کلاه سفید هم روی سرش باشد و سوار با کامیونی که موسیقی از آن فوران می کند به مناسبت فارغ التحصیل شدن جیغ و داد راه بیندازد و برای مردم توی خیابان دست تکان بدهد. حتی اگر این مردم آدم های خونسرد و بی تفاوت سوئدی باشند و کمتر عکس العملی دربرابر این همه هیجان نشان بدهند.

سه تا کامیون به اضافه چندین ماشین سواری امروز میدان گوستاو شهر مالمو را روی سرشان گذاشته بودند. همینطور می چرخیدند و بچه ها سوار بر آنها می رقصیدند. ظاهرا دیپلمشان را گرفته بودند و اینهمه شاد بودند. یاد بچه های سرزمین خودم افتادم. یاد خودم. دوستانم که جشن فارغ التحصیلی به این شکل نداشتیم. من که به هیچ شکل نداشتم. ما وقتی دیپلم گرفتیم دلهره پیش دانشگاهی را داشتیم و سال بعدش درگیر کنکور و اضطراب ویرانگر آن . انگار درس خواندن برایمان یک وظیفه بود که باید بی هیچ لذتی هرطور شده سپری می شد. اما برای این بچه ها قضیه فرق می کند. یکی شان به همراه یکی از اعضای خانواده اش سوار کالسه ای کوچولو شده بود و توی میدان می چرخید. یکی دیگر سوار یک ماشین سواری زرشکی بود که صدای خروس روی بوق آن گذاشته بودند. یکی دیگر روی صندلی عقب ماشینی بدون سقف برای خودش جیغ می کشید و پدر و مادرش جلو نشسته بودند و سرکیف بودند و دخترشان را با افتخار می چرخاندند توی شهر. با خنده و طوری که فقط خودم و دوستم می شنیدیم گفتم: خب ؛ خسته نباشی . زحمت کشیدی...

داشتم توی دلم مسخره اش می کردم یعنی؟ داشتم عقده خودم و بچه های سرزمینم را روی او خالی می کردم؟ عقده کسانی که زندگی شان به ندرت با جشن و شادی پر شده.

دوست داشتم بروم نزدیک یکی از کامیون ها و برایشان دست تکان بدهم و جیغ بکشم. آنقدر جیغ بکشم که گلویم بگیرد و دیگر نتوانم حرف بزنم . دوست داشتم دنبال یکی از کامیون ها بدوم. درست مثل کاروان های عروسی توی ایران. دوست داشتم یکی از آن بادکنک ها را به من بدهند تا توی هوا بچرخانم و شادی کنم. دوست داشتم بچه های سرزمین من هم یک روز بالاخره برای فارغ التحصیل شدنشان اینطور دسته جمعی شادی کنند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

وقیحانه ببار

سه شنبه 17 خرداد ماه سال 1390 ساعت 03:08 AM

باران اینجا بی رحمانه می بارد. نجیب نیست. درست برعکس تهران که باران همیشه با نوستالژی و یک غم آمیخته به شادی همراه است اینجا باران آدم را بی هیچ مهلتی له می کند. از اتوبوس که پیاده شدم بی امان دویدم. وقتی هنوز به ایستگاه نرسیده بودم فکر می کردم و برای خودم نقشه می کشیدم که به محض پیاده شدن قدم زنان می روم سمت خانه ، زیر باران ، در حالی که موسیقی می شنوم و شاید سیگاری هم آتش بزنم و بنشینم روی نیمکت چوبی روبروی خانه که حتما خیس شده است. و فکر می کردم اشکالی ندارد یک خورده پاهایم خیس بشوند و موهایم هم. اما به محض باز شدن در اتوبوس هجوم بی امان قطره های باران را دیدم که می خواستند من را خفه کنند. نه ، اصلا به من کاری نداشتند. سرشان به کار خودشان گرم بود و اصلا نمی شد با آنها چانه زد . کوتاه نمی آمدند که.  

یاد تهران افتادم که همه چیزش نجیب است حتی هوای بارانی اش. و بعد فکر کردم چقدر این آسمان در مقایسه با آسمان شهری که در آن به دنیا آمده ام وقیح است. می بارد چون باید ببارد اما آسمان تهران اینطور نبود. همیشه حس می کردم یک جورایی شرمنده است از آلودگی از باریدن از رنگ عوض کردن از پر از سرب بودن از سرطان زایی. همیشه حس می کردم هوای تهران هم مثل مردمش ناگزیر است و از هویتش و بودنش لذت نمی برد. اما اینجا آسمان ، آسمان است و امشب به من حالی کرد که باید ژاکت نازکم را محکم به خودم بچسبانم و بدوم. و حواسم باشد زمین نخورم و بعد بدو بدو برسم به در خانه و کلید را بیندازم توی قفل و روی پله ها بایستم. تازه خودم را دریابم که حسابی خیس شده ام و حتما باید بروم لباسهایم را توی حمام دربیاورم و توی حوله گم بشوم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

به من بگو کارامل

یکشنبه 15 خرداد ماه سال 1390 ساعت 00:54 AM

گفتم : میس کمکم کن. من صدام در نمی یاد.

میس آمد نزدیک تر. تلو تلو می خورد. مست بود و تنش حسابی داغ. دستش را که گذاشت روی گلویم این را فهمیدم. بوی شراب زد توی صورتم و من یاد این شعر مولانا افتادم:

دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان من...

اما ... به اما که رسید تلفنم زنگ زد. گفتم : هالو ؛ گفت: کارامل؟

صدایم در نمی آمد راستی راستی. برگشتم دور و برم را دیدم. سگ سفید می پلکید دور اتاق نشیمن و برای گربه ها زبان درازی می کرد. زن لهستانی درشت هیکل ولو شده بود روی مبل و گربه ها دورش می چرخیدند. و من هرچه می کردم صدایم در نمی آمد . میس پشت تلفن بود. بوی شراب اینبار از توی گوشی بیرون می زد. هرچه توان داشتم ریختم توی تارهای حنجره ام و گفتم: میس من صدام در نمی یاد... گفت: کارامل ، من یه دوربین می خوام. توی خونه مون ده تا دوربین داریم . گفتم: یکی شونو بردار... منظورم این بود که یکی شان را بدزدد. گفت : نه. دلم خواست با همان توان مانده توی حنجره ام بهش بگویم اصیل. بگویم دردمند. صدایم دیگر درنیامد. میس گفت: ماهی هاتو خوندم. هی حرف زد و حرف زد و من حس کردم یک چیزی توی تنم دارد صعود می کند. مثل حرکت یک مایع داغ و شفاف توی سلول هایم. و بعد این مایع برسد به قلبم و درست توی دریچه قلبم منفجر شود. لبهایم را تکان دادم: میس ، من از وقتی اومدم سوئد صدام در نمی یاد. نمی تونم جیغ بزنم. اما الان خیلی هیجان زده م.

خندید . قهقهه زد. بوی شراب آمد خورد توی بینی ام. گفت: دو دقیقه بیشتر وقت نداریم. تو حرف بزن.

لبهایم را تکان دادم. میس تند تر حرف زد و حرف زد تا تلفن قطع شد.

کاش فردا صبح یک نفر من را با اسم کارامل صدا بزند تا از خواب بیدار شوم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سرداب

پنجشنبه 12 خرداد ماه سال 1390 ساعت 10:51 PM

می شنوی و شنیده نمی شوی. می بینی و تو را نمی بینند. گاهی حساسیت آدم خیلی بالاتر از بقیه اجزای جهان هستی است. برای همین مدام گوش هایش را بیخودی تیز می کند و با چشم های تیزبین دقیق می شود به همه چیز. و بعد می بیند که همه چیز حواسشان به خودشان است . همه چیز سرشان به خودشان گرم و بی تفاوت به بقیه. آن وقت آدم غصه می خورد. این پله نخست است برای سرازیر شدن به سمت یک سرداب به نام تنهایی. پله های بعدی دلشکستگی و نومیدی و بغض و گریه و عربده و توی خلوت خزیدن و تنفر هستند. تنفر از بقیه اجزای هستی.

توی این سرداب آدم تنهاست. خودش به من گفته که شبها و روزها با تنهایش اش کنار می اید و به آن خو می گیرد. هر روز بیشتر از دیروز. یک جورایی کیف می کند از این تنهایی . و دیگر سخت می تواند از آن بیرون بیاید. می لرزد و تب می کند اما دلش نمی خواهد سرداب را از دست بدهد و به جایی برود که همه چیز نشسته اند و آفتاب می گیرند. آنها نوشابه های خنک خودشان را سرمی کشند و به آدم نگاهی هم نمی اندازند. برای همین آدم ترجیح می دهد توی سوراخ خودش بماند و دم نزند. صادق هدایت بخواند و سیگار اسه طلایی بکشد و چای های کمرنگ بنوشد و توی فیس بوک چرخ بزند.

آدم خودش به من گفته که دیگر این تنهایی اش را دوست دارد. دوست دارد.

.............................................................

پی نوشت: دوستان خوبم سهبا و وانیا ؛ منظور من از کامنت های بی اسم و نشان پیام های زیبای شما نبود. شما و همه دوستان شناخته شده مکث ، برای من بدون نشانی هم یار و همراه هستید. منظورم این پفیوزهایی هستند که اینجا را کرده اند توالت فرنگی. سرشان را می گیرند این تو و هرچی می خواهند به جای کامنت می نویسند . بر اساس اصل آزادی بیان که به آن اعتقاد دارم کامنت هایشان را تایید می کنم اما هرگز به آنها پاسخ نمی دهم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    5      6      7      8      9      10      11      12      13      14    >>
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه used engines used egnines honda used engines used transmission اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه پزشکی مجله علمی نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان سایت تفریحی تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان

کد موزیک بی کلام