تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

کلبه بیسکوییتی ما

یکشنبه 18 دی ماه سال 1390 ساعت 00:22 AM

می روم توی جاده های شمال. اول چالوس هستیم با آن پیچ و تاب های رویایی اش که من را تحریک می کرد به برداشتن فلاسک و چای ریختن توی لیوان های پلاستیکی یکبار مصرف. مامان شال سبزرنگش را سرش کرده و به منظره های اطراف زل زده یک طور عمیق. دلم می خواهد با او حرف بزنم. یک کوچولو صدایش می زنم و برمی گردد نگاهم می کند. لبخند می زند نرم و دلنشین. مثل مخمل آبی رنگ. دوست دارم بروم توی بغلش و سینه هایش را بو بکشم که هنوز رگ های شیری شان زنده باید باشد و شاداب. کسی چه می داند؟ شاید مامان هنوز همان زن سی و پنج ساله ای باشد که من از توی دلش بیرون آمدم و مثل مارمولک خیره شدم بهش و شروع کردم به جیغ کشیدن.

اصرار دارم برای بابا چای بریزم. می دانم نه نمی گوید. مثل خودم عاشق این است که توی پیچ و تاب های جاده چالوس چای بنوشد و با حوصله از من بپرسد: شکلات داری؟

نگاهم می رود سمت سپیده که کنار جاده دم آن آبشار کوچک زیبا می دود و برای ما دست تکان می دهد. چقدر بزرگ شده این دختر. می رود پیش دبستانی و دیگر آن حالت لوس بچگانه را توی صدایش ندارد. به قول خودم صدایش رشد کرده و طور دیگری توی دنیا منعکس می شود.

ما عبور می کنیم . برمی گردم از پنجره پشتی سپیده و بقیه را می بینم. دارند روی هم آب می پاشند و می خندند و بستنی می خورند. ما سوار یک کلبه هستیم که از بیسکوییت آن را ساخته اند. مثل ماشین چرخ دارد و توی جاده راه می رود. یک تکه از بیسکوییت ها را برمی دارم و به جای شکلات می دهم به بابا. به او می گویم: می یای کنار ما بشینی؟

دستش را می دهد به دستم و می آید عقب. من بین او و مامان نشسته ام و دستهایم را گذاشته ام روی زانوهایشان. حالا وقتش رسیده. مامان می خندد. درد می کشد. جیغ می زند. لبهایش کبود می شوند. بابا با عجله می دود و پتوی بزرگی را توی بغلش فشار می دهد. خواهرم از مدرسه می رسد و می فهمد که مامان را برده اند بیمارستان. همسایه مان برای مامانم آش رشته می پزد. زندایی و مامان با آن شکم بزرگ و گردش برای من لباس های آبی و روروئک سبز می خرند. برادرم دستش را می اندازد دور شکم مامان و صدای قلب من را می شنود. مامان اولین لگدهای من را زیر پوست شکمش حس می کند و دردش می آید. من توی یک دایره کوچک یک جای گرم و خسته و خاموش آرام آرام شکل می گیرم.  

همه چیز به عقب برگشته و من از کلبه بیسکوییت مان پیاده شده ام و برای مامان و بابا دست تکان می دهم که می روند سپیده را از پیش دبستانی بردارند و با هم به فرحزاد بروند و لواشک بخورند.

هنوز نمی دانم راننده ای که کلبه بیسکوییتی ما را می راند چرا آنهمه ساکت بود؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه used engines used egnines honda used engines used transmission اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه پزشکی مجله علمی نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان سایت تفریحی تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان

کد موزیک بی کلام