کلاه قرمزی و یاس کافکایی
من هیچ وقت به شما نگفتم . گفتم؟ گفتم که من کلاه قرمزی هستم؟ همان کلاه قرمزی که از یک جعبه برای خودش تلویزیون درست کرده بود و آرزو داشت برود همیار مجری بشود توی جام جهانی کودک. همیشه به اسم زهرا باقری شاد می نوشتم و حرف می زدم. همیشه برای یک عده عمه زری بودم. برای خیلی ها زری. برای مهدی پژوم غزلبانو. برای بعضی ها زهرا. برای میس ، کارامل بودم و برای دوستان تازه ام توی سوئد : سارا. با اینهمه من واقعا و عمیقا کلاه قرمزی هستم و متاسفم که تا امروز به همه شما دروغ گفته ام. من اصلا نمی دانم این زهرای باقری شاد کی هست و چطوری متولد شد. همه اینها از توی ذهن خودم بیرون آمدند. به مرور و نم نم. مثل باران . بعد یکدفعه غرق شخصیت دیگری شدم که کلاه قرمزی را پشت خودش قایم می کرد. البته اشکالی هم ندارد. بالاخره این هم یک جور زندگی است. اما گفتم که گفته باشم.
دیشب خواب خیلی ها را دیدم. شیرین بود خوابم. تاریکی همیشگی را نداشت. بیشتر آدم ها توی خوابم می خندیدند و دیگر آن یاس کافکایی عجیب را نداشتند که همیشه با ورود به خواب های من دچارش می شدند. برای همین امروز تصمیم گرفتم خود واقعی ام را به همه شما معرفی کنم. کلاه قرمزی ؛ با چکمه های پلاستیکی و چشم های یکی در میان آبی و سبز. پسرعمه زا ، پسرخاله ، آقای مجری و ببعی هم به همه شما سلام می رسانند و روی ماهتان را می بوسند. امشب هم خندان و شاد به خواب همه ما بیایید. بوسسسس با سه تا سین آبدار.







