پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

کلبه بیسکوییتی ما

یکشنبه 18 دی ماه سال 1390 ساعت 00:22 AM

می روم توی جاده های شمال. اول چالوس هستیم با آن پیچ و تاب های رویایی اش که من را تحریک می کرد به برداشتن فلاسک و چای ریختن توی لیوان های پلاستیکی یکبار مصرف. مامان شال سبزرنگش را سرش کرده و به منظره های اطراف زل زده یک طور عمیق. دلم می خواهد با او حرف بزنم. یک کوچولو صدایش می زنم و برمی گردد نگاهم می کند. لبخند می زند نرم و دلنشین. مثل مخمل آبی رنگ. دوست دارم بروم توی بغلش و سینه هایش را بو بکشم که هنوز رگ های شیری شان زنده باید باشد و شاداب. کسی چه می داند؟ شاید مامان هنوز همان زن سی و پنج ساله ای باشد که من از توی دلش بیرون آمدم و مثل مارمولک خیره شدم بهش و شروع کردم به جیغ کشیدن.

اصرار دارم برای بابا چای بریزم. می دانم نه نمی گوید. مثل خودم عاشق این است که توی پیچ و تاب های جاده چالوس چای بنوشد و با حوصله از من بپرسد: شکلات داری؟

نگاهم می رود سمت سپیده که کنار جاده دم آن آبشار کوچک زیبا می دود و برای ما دست تکان می دهد. چقدر بزرگ شده این دختر. می رود پیش دبستانی و دیگر آن حالت لوس بچگانه را توی صدایش ندارد. به قول خودم صدایش رشد کرده و طور دیگری توی دنیا منعکس می شود.

ما عبور می کنیم . برمی گردم از پنجره پشتی سپیده و بقیه را می بینم. دارند روی هم آب می پاشند و می خندند و بستنی می خورند. ما سوار یک کلبه هستیم که از بیسکوییت آن را ساخته اند. مثل ماشین چرخ دارد و توی جاده راه می رود. یک تکه از بیسکوییت ها را برمی دارم و به جای شکلات می دهم به بابا. به او می گویم: می یای کنار ما بشینی؟

دستش را می دهد به دستم و می آید عقب. من بین او و مامان نشسته ام و دستهایم را گذاشته ام روی زانوهایشان. حالا وقتش رسیده. مامان می خندد. درد می کشد. جیغ می زند. لبهایش کبود می شوند. بابا با عجله می دود و پتوی بزرگی را توی بغلش فشار می دهد. خواهرم از مدرسه می رسد و می فهمد که مامان را برده اند بیمارستان. همسایه مان برای مامانم آش رشته می پزد. زندایی و مامان با آن شکم بزرگ و گردش برای من لباس های آبی و روروئک سبز می خرند. برادرم دستش را می اندازد دور شکم مامان و صدای قلب من را می شنود. مامان اولین لگدهای من را زیر پوست شکمش حس می کند و دردش می آید. من توی یک دایره کوچک یک جای گرم و خسته و خاموش آرام آرام شکل می گیرم.  

همه چیز به عقب برگشته و من از کلبه بیسکوییت مان پیاده شده ام و برای مامان و بابا دست تکان می دهم که می روند سپیده را از پیش دبستانی بردارند و با هم به فرحزاد بروند و لواشک بخورند.

هنوز نمی دانم راننده ای که کلبه بیسکوییتی ما را می راند چرا آنهمه ساکت بود؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

کلاه قرمزی و یاس کافکایی

شنبه 19 آذر ماه سال 1390 ساعت 7:10 PM

من هیچ وقت به شما نگفتم . گفتم؟ گفتم که من کلاه قرمزی هستم؟ همان کلاه قرمزی که از یک جعبه برای خودش تلویزیون درست کرده بود و آرزو داشت برود همیار مجری بشود توی جام جهانی کودک. همیشه به اسم زهرا باقری شاد می نوشتم و حرف می زدم. همیشه برای یک عده عمه زری بودم. برای خیلی ها زری.  برای مهدی پژوم غزلبانو. برای بعضی ها زهرا. برای میس ، کارامل بودم و برای دوستان تازه ام توی سوئد : سارا. با اینهمه من واقعا و عمیقا کلاه قرمزی هستم و متاسفم که تا امروز به همه شما دروغ گفته ام. من اصلا نمی دانم این زهرای باقری شاد کی هست و چطوری متولد شد. همه اینها از توی ذهن خودم بیرون آمدند. به مرور و نم نم. مثل باران . بعد یکدفعه غرق شخصیت دیگری شدم که کلاه قرمزی را پشت خودش قایم می کرد. البته اشکالی هم ندارد. بالاخره این هم یک جور زندگی است. اما گفتم که گفته باشم.

دیشب خواب خیلی ها را دیدم. شیرین بود خوابم. تاریکی همیشگی را نداشت. بیشتر آدم ها توی خوابم می خندیدند و دیگر آن یاس کافکایی عجیب را نداشتند که همیشه با ورود به خواب های من دچارش می شدند. برای همین امروز تصمیم گرفتم خود واقعی ام را به همه شما معرفی کنم. کلاه قرمزی ؛ با چکمه های پلاستیکی و چشم های یکی در میان آبی و سبز. پسرعمه زا ، پسرخاله ، آقای مجری و ببعی هم به همه شما سلام می رسانند و روی ماهتان را می بوسند. امشب هم خندان و شاد به خواب همه ما بیایید. بوسسسس با سه تا سین آبدار.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

عبور از نصفه شب

سه شنبه 1 آذر ماه سال 1390 ساعت 05:25 AM

نصف شب است. حدود سه صبح. هیچ وقت نفهمیدم چرا به این ساعت ها می گوییم نصفه شب با اینکه صبح است. صبح است که می نویسم صبح است که نفس می کشم صبح است که مغزم تکان می خورد و یک گنجشک پر می زند لابلای موهایم. جنین کاملی توی دلم تکان می خورد و من حس می کنم می توانم به تنهایی یک چیزی خلق کنم. یک چیزی که برای آفریدنش از کسی اجازه نمی گیرم. با کسی چک و چانه نمی زنم. مشورت نمی کنم. می زنم توی دل تاریکی. همیشه بهترین ها را توی تاریکی به دست آورده ام. مثل حس خوب عبور از تونل کندوان.

نصفه شب است و صداها توی گوش من خودشان را به این در و آن در می زنند. چقدر من متلاطم هستم شبیه خلیج فارس. شبیه همه خلیج های دنیا. از دو ماه پیش تا به حال همینطور نخ زندگی را گرفته ام توی دستم و می کشم و می کشم و مثل بادبادک می روم این سو و آن سو. و مگر من آن مجسمه ای نبودم که آرزوی بادبادک شدن داشت؟

آه تونل کندوان عزیز من ؛ باید از تو عبور کنم . از قطره قطره های آبی که از سقف تو چکه می کنند روی سقف ماشین و روی انگشت های من وقتی که دستم را از پنجره ماشین می گیرم بیرون. از دیوارهای سنگی تو که خنکایشان را می توانم خوب حس کنم. از تمام شدنت. از نوری که ته دلت می درخشد بالاخره. آه تونل کندوان عزیزم ؛ نصفه شب است و من باید عبور کنم. بدون اینکه منتظر کسی باشم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

اثر

جمعه 20 آبان ماه سال 1390 ساعت 4:57 PM

تاثیر شراب و دریا دادور ، تاثیر روزهای کوتاه و شب های بلند پاییز، تاثیر روزها کلافگی و بی حوصلگی ، تاثیر حرکت بی صدای مورچه ای که نیست روی دیوار خانه ای که نمی دانم کجاست ، تاثیر ابرهایی که خیلی وقت است به آنها نگاه نکرده ام ، تاثیر گل بی بوی بیچاره ای که وسط انبوهی از چمن ها رشد کرده و بالغ شده و یک روز له می شود زیر پای یک سگ سربه زیر که صاحبش او را برای هواخوری و جیش کردن برده بیرون از خانه.

تاثیر همه اینها از آدم یک پدیده دیگر می سازد به اضافه اثر زمان که ردپایش محو و ابدی است. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

هوس های من

جمعه 13 آبان ماه سال 1390 ساعت 6:27 PM

موهای سیاهم موهای سیاهم موهای سیاهم را می خواهم. وقتی هوس یک چیز را داری باید همان وقت به داد دلت برسی. به داد هوست. وگرنه می پرد و می رود. مثل استون که وقتی بچه بودم چقدر می ترسیدم وقتی لاکم را پاک می کنم بپرد و تمام شود و من بمانم با ناخن های یکی در میان قرمز. هوس موهای سیاهم را دارم که یک ساعت دیگر رفتنی است . مگراینکه همین حالا بروم یک بلایی سر موهایم بیاورم . یک دختر کچل هم می تواند دوست داشتنی باشد. مثل همه چیزها. راستی کی می تواند بگوید یک زن چاق زیبا نیست؟ یا یک مرد قوزکرده نمی تواند دلنشین باشد؟ کی می تواند زیبایی را محدود کند به چشم های خودش؟ کی می تواند حس و حال خانوم سوسکه را نفهمد وقتی مادر می شود؟ وقتی شکمش بالا می آید و می آید و درد زایمان می آید سراغش. کی می تواند به چروک های دست پدر من به چشم اندوه نگاه کند و انبوه زیبایی و لطافت را در آنها نبیند؟ کی می تواند بغض خواهرزاده شش ساله ام را از تماشای دست های فرسوده مادرم ، یک شاهکار سینمایی نداند وقتی آنها را می بوسد و از اینکه لکه های ناشناس افتاده اند رویشان غصه می خورد... کی می تواند بگوید من زیبا نیستم حتی با همین موهای وزوزی رنگ شده ؟

شب خوبی نیست برای هوس های من. شب خوبی نیست. باید بخوابم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه used engines used egnines honda used engines used transmission اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه پزشکی مجله علمی نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان سایت تفریحی تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان

کد موزیک بی کلام