کلبه بیسکوییتی ما
می روم توی جاده های شمال. اول چالوس هستیم با آن پیچ و تاب های رویایی اش که من را تحریک می کرد به برداشتن فلاسک و چای ریختن توی لیوان های پلاستیکی یکبار مصرف. مامان شال سبزرنگش را سرش کرده و به منظره های اطراف زل زده یک طور عمیق. دلم می خواهد با او حرف بزنم. یک کوچولو صدایش می زنم و برمی گردد نگاهم می کند. لبخند می زند نرم و دلنشین. مثل مخمل آبی رنگ. دوست دارم بروم توی بغلش و سینه هایش را بو بکشم که هنوز رگ های شیری شان زنده باید باشد و شاداب. کسی چه می داند؟ شاید مامان هنوز همان زن سی و پنج ساله ای باشد که من از توی دلش بیرون آمدم و مثل مارمولک خیره شدم بهش و شروع کردم به جیغ کشیدن.
اصرار دارم برای بابا چای بریزم. می دانم نه نمی گوید. مثل خودم عاشق این است که توی پیچ و تاب های جاده چالوس چای بنوشد و با حوصله از من بپرسد: شکلات داری؟
نگاهم می رود سمت سپیده که کنار جاده دم آن آبشار کوچک زیبا می دود و برای ما دست تکان می دهد. چقدر بزرگ شده این دختر. می رود پیش دبستانی و دیگر آن حالت لوس بچگانه را توی صدایش ندارد. به قول خودم صدایش رشد کرده و طور دیگری توی دنیا منعکس می شود.
ما عبور می کنیم . برمی گردم از پنجره پشتی سپیده و بقیه را می بینم. دارند روی هم آب می پاشند و می خندند و بستنی می خورند. ما سوار یک کلبه هستیم که از بیسکوییت آن را ساخته اند. مثل ماشین چرخ دارد و توی جاده راه می رود. یک تکه از بیسکوییت ها را برمی دارم و به جای شکلات می دهم به بابا. به او می گویم: می یای کنار ما بشینی؟
دستش را می دهد به دستم و می آید عقب. من بین او و مامان نشسته ام و دستهایم را گذاشته ام روی زانوهایشان. حالا وقتش رسیده. مامان می خندد. درد می کشد. جیغ می زند. لبهایش کبود می شوند. بابا با عجله می دود و پتوی بزرگی را توی بغلش فشار می دهد. خواهرم از مدرسه می رسد و می فهمد که مامان را برده اند بیمارستان. همسایه مان برای مامانم آش رشته می پزد. زندایی و مامان با آن شکم بزرگ و گردش برای من لباس های آبی و روروئک سبز می خرند. برادرم دستش را می اندازد دور شکم مامان و صدای قلب من را می شنود. مامان اولین لگدهای من را زیر پوست شکمش حس می کند و دردش می آید. من توی یک دایره کوچک یک جای گرم و خسته و خاموش آرام آرام شکل می گیرم.
همه چیز به عقب برگشته و من از کلبه بیسکوییت مان پیاده شده ام و برای مامان و بابا دست تکان می دهم که می روند سپیده را از پیش دبستانی بردارند و با هم به فرحزاد بروند و لواشک بخورند.
هنوز نمی دانم راننده ای که کلبه بیسکوییتی ما را می راند چرا آنهمه ساکت بود؟







