X
تبلیغات
سکه 24

جنگ بزرگ تر از اینها بود

پنج‌شنبه 7 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 02:33 ب.ظ

هزار و سیصد و پنجاه و نه برای آمدنم سال خوبی نبود. جنگ شده بود. و من مثل خیلی از بچه های "شیرخشکی" در معرض گرسنگی بودم . اینها را فقط شنیده ام. اما آنچه از جنگ دیدم خیابانی بزرگ بود که من - پنج ساله - در آن می دویدم با چراغ قوه ای ریز و روشن در دست. بهم گفته بودند وقتی بمباران می شویم نباید چراغی روشن باشد، تهران یکسره خاموش می شد و من می خواستم ستاره ای باشم در دل این تاریکی. چراغ قوه را نمی دانم از کجا پیدا کرده بودم. کسی آن اوایل حریفم نمی شد. حریف ساده لوحی و حماقتی کودکانه که جنگ را نمی فهمید. یکباره شرایط را دریافتم. وقتی که "پناهگاه" های زیر زمین مدرسه مان را دیدم که با آن دیوارهای قهوه ای می خواستند همه ی ما کودکستانی ها را ببلعند در خودشان. دو سال گذشته بود و من اسم "موشک" را شنیده بودم که وقتی می زدند دیگر فرقی نمی کرد چراغ قوه ی کوچک من روشن باشد یا خاموش. فرقی نمی کرد توی زیر زمین باشیم یا وسط خیابان. هر روز خبر از یک جای شهر می رسید. من روبروی تلویزیون می نشستم و درس می خواندم. مدرسه ها تعطیل شده بودند. رویای "شاگرد اولی" بودن برای اولین بار همان موقع ترک برداشت. توی جنگ، زیر موشک باران فرقی نمی کرد شاگرد اول باشی یا دهم. همه از دم قبول می شدند، همه که معلوم نبود فردا زنده باشند یا به جنازه هایی سوخته تبدیل شوند.


گاه از کنار یک ساختمان بزرگ پر از پنجره رد می شدیم و من رخت های رنگی آویزان از پنجره ها را با دقت تماشا می کردم. بوی شهر دیگری را می دادند، بوی غریبی، بوی جنگ زدگی. شنیده بودم که آنها "جنگ زده" اند اما چیز زیادی ازشان نمی دانستم. برایم مثل سایه بودند، تاریک و سرگردان و بی قرار.


من اما سقفی بالای سرم بود هنوز. خانه ای، آشپزخانه ای. من مجبور نبودم از توالت مشترک با ده ها نفر دیگر استفاده کنم. من مجبور نبودم جای دیگری پناه بگیرم. من آنها را هیچ وقت نفهمیدم، هیچ وقت همدردشان نبودم. من جنگ را با چشم های خودم می دیدم در باز شدن ناگهانی درها و پنجره های خانه بر اثر اصابت موشک در منطقه ای از شهر، در سرازیر شدن هایمان از پله ها به سمت در ورودی که مثل یک خواب بد همیشه تکرار می شد، همیشه فرار می کردیم و می دانستیم که بی فایده است. آن غول بزرگ اگر می افتاد روی سر ما جایی برای فرار نبود.

من جنگ را با چشم های خودم می دیدم در کم شدن تعداد آدم هایی دور و برمان؛ کشته می شدند، مهاجرت می کردند،در نارسایی قلبی نوزادی که خواهرزاده ی من بود.


و چشم های من کوچک بودند. جنگ بزرگ تر از اینها بود. حالا که سرم را به عقب برمی گردانم چیزهای بیشتری می بینم. مناطق جنوبی کشور، غرب ایران، آنهمه مصدوم شیمیایی، آنهمه "شهید"،  آنهمه بیمار موسوم به "موجی" که هنوز خیلی شان گوشه آسایشگاه های روانی افتاده اند. آنهمه "زندان"، آنهمه "مبارز سیاسی" که بمباران ها و موشک باران ها نگذاشتند من و همسن و سال های من آنها را ببینیم. ما نشسته بودیم پای تلویزیون و در تعطیلی مدرسه ها از راه دور درس می خواندیم، ما زل زده بودیم به معلمی که توی تلویزیون به ما درس می داد و روحمان هم خبر نداشت از "اوین" ، از زندان "گوهردشت"، از "کشتار 67"، از بچه های همسن و سال خودمان که روی اسب و قاطر از مرزهای کشور رد می شدند تا شاید به سلامت به سرزمین دیگری برسند و پناه بگیرند؛ بچه هایی که حتی فرصتی برای نشستن روبروی تلویزیون و دیدن چهره جدی خانم معلم نداشتند.

جنگ بزرگ تر از اینها بود. هنوز هم هست. تا پلک می زنم یک گوشه از دنیا یک جورایی آتش می گیرد.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

برای من که "هالو" هستم

سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 03:49 ب.ظ

به یزدان که گر ما خرد داشتیم

کجا این سرانجام بد داشتیم؟!


سال آخر اقامتم در ایران یکی از بدترین و یکی از بهترین سال های زندگی ام بود. مواجهه ام با دوستی های جدید، با عشق، با جنون نوشتن و همراهی عجیبی که با خانواده ام پیدا کرده بودم زیباترین لحظه ها را برایم رقم زدند. عجیب ترین هیجان ها را در فضایی بین واقعیت و خلاء تجربه کردم. برخی از بهترین دوست هایم را آن سال پیدا کردم در خیابان در صف تاکسی، ساعت سه نصفه شب در خانه ای با کتابخانه ای رویایی؛ و شاید زیباترین شکل هایی از عشق را آن سال دیدم و دانستم. هرچند که در کنار همه اینها خیابان های داغ اما سرد تهران بودند که مرا له می کردند در هجوم بی امان تلخی ها و اندوه. محل کارم نخستین نقطه تلاقی تناقض ها بود، گریه های دم به دم و خنده های بلند را توامان برایم به یادگار گذاشت. جایی از قلبم همیشه می تپد برای بعدازظهرهای دلتنگ تهران که اغلب با یکی از دوستانم آنها را سپری می کردم. یا کنار دست یکی شان می نشستم توی ماشین سفیدش و شجریان می شنیدیم، یا با یکی دیگر "ولیعصر" را می رفتیم تا پارک ساعی و از آنجا می زدیم به دل "گاندی" و "همه چی آرومه" می شنیدیم، یا با تعدادی از آنها توی پارک هنرمندان می نشستیم و گپ می زدیم صمیمانه، یا با دیگری توی پارک انتهای "بهار" به تماشای بادبادک ها می ایستادیم و از موسیقی "راک" و "یوگا" برایم می گفت، یا با آن یکی وسط چمن های بلوار کشاورز می نشستیم و سیگار می کشیدیم و داستان می خواندیم؛ داستان هایی که تازه نوشته بودم.


بعد از ظهرهای دلتنگ تهران گاه زیر باران بهاری توی پارک کنار دست دختری سپری می شد که چشمهایش شبیه چشم های من بود و باقی زیباتر و جوان تر از من. با شور و حرارت از نیچه خوانی هایش می گفت و با غمی عمیق برایش غزلهایم را می خواندم. و تمام این روزها داغ بودند، عجیب بودند، خفقان داشتند و بوی دروغ و فریب و دزدی را با خودشان یدک می کشیدند. هنوز داغ کودتای 88 تازه بود در دل های همه ما. هنوز وقتی گاه و بی گاه لباس شخصی ها را می دیدم توی میدان هفت تیر که دوره نشسته بودند یا ایستاده بودند بغض می کردم، صف تاکسی که تمام می شد خودم را می انداختم روی یک صندلی کنار پنجره و بی صدا گریه می کردم. بارها و بارها پل گیشا را با گریه رد کردم. بارها و بارها به یاد آن روز به لرز افتادم که مجبور بودم از میدان انقلاب تا "وصال شیرازی" را پیاده بروم و از بین تجمع کنندگان نماز جمعه عبور کنم و صدای زنی را بشنوم که درست کنار گوش من به رییس جمهور منتخب من که هنوز حصر خانگی نشده بود "مرگ بر" می گفت. و من روزها بود که سبز نپوشیده بودم. مادرم مانتوها و روسری های سبزم را جایی گذاشته بود که دیگر چشمم هم بهشان نیفتد. خجالت می کشیدم از اینکه رنگ خودم را بر تن نداشتم. احساس بیهودگی می کردم. شب ها دور از چشم مادر و پدر و خواهرم قرص ها را با کارد نصف می کردم و رو به کابینت پشت به در آشپزخانه قورتشان می دادم تا شاید گریه های زیر پتویم به هق هق تبدیل نشوند. و روزها بی انگیزه تر از همیشه از خواب بیدار می شدم. و تنها دلخوشی ام خواهرزاده چهار ساله ای بود که شب ها مثل شبح های کوچک با پیراهن بلندی بر تن که مال خودش نبود در تاریکی راه می افتاد و می رفت کنار پنجره می ایستاد تا باران را تماشا کند. وقتی همه خواب بودیم دلم به بیداری او خوش بود.


تنها دلخوشی ام دوستانی بودند که می دانستم باید دیدارهایم را با آنها ببلعم. که دیگر آخرین دیدارها بودند.  فریب در کار دوستی مان نبود، اندوه توی چشم هایم را بهتر از هرکسی می توانستم به آنها بازگو کنم و هراسی نداشتم از بودن کنارشان. دوستانی که از لابلای آن فرهنگ دروغزده و تاریک پیدا کرده بودمشان و حالا می دانستم که باید آنها را بگذارم و بروم.

خواهرم بیشتر از خودم در کار تدارک سفری بود که همه به جز مادرم می دانستیم دیگر بازگشت ندارد.

من مثل قطعه چوبی روی آب به سمتی هل داده می شدم که نمی دانستم کجاست. حتی توی فرودگاه نفهمیدم چه اتفاقی دارد می افتد. با اینهمه یک چیز را خیلی خوب می دانستم: من فرار می کردم، از سرزمینی که در آن دیگر جایی برای من نبود. از شهری که در آن توی چشم آدم زل می زدند و توی روز روشن به آدم دروغ می گفتند. و تحمل این وضعیت دیگر از توان من خارج بود. کسی که آمده بود تا "کرامت انسان ها" را پاس بدارد خود انگ فتنه خورده بود و برای من دیگر مسلم بود که باید از اینجا بروم اما با نگاهی که تا همیشه به عقب می ماند. 


حالا نزدیک به سه سال از آن روزها می گذرد و من دیروز فهمیدم که هنوز آن زهرای حساس و آسیب پذیر و بغض آلود هستم و هنوز تمام روح و روانم از مواجهه با چیزی به اسم "دروغ" کهیر می زند. توی کشورم اغلب خودم را ساده لوح و حتی "هالو" می دیدم و حالا بعد از سه سال دوباره این حس را دارم. و اینبار بیشتر به هم می ریزم. انگار زندگی زیر آسمانی که واقعا با آسمان قبلی زندگی من یکی نیست شرایطی ایجاد کرده که انتظار ندارم در این شرایط با رفتاری مواجه شوم که سال ها تحملش می کردم . شاید حق با من باشد. اینجا نیازی نیست به همدیگر دروغ بگوییم چون کسی در زندگی خصوصی ما دخالت نمی کند، کسی در امور غیرمرتبط کنجکاوی به خرج نمی دهد، کسی به طرز لباس پوشیدن، راه رفتن، رقصیدن، خندیدن، غذا خوردن، رنگ بدن و حتی مردن آدم کار ندارد. اگر هم کسی باشد که همه اینها را داشته باشد چندان مهم نخواهد بود چون شرایط به او اجازه مانور بیشتر از این نمی دهد.


و من برای این دوری و فرق از دوست و خانواده و ایران را تاب می آورم که در چنین شرایط یکرنگ و ساده ای زندگی کنم. شاید از این رو در مواجهه با "دروغ" بیش از گذشته می رنجم. و دیروز برای من روز تلخی بود چون دوباره خودم را همان "هالو"یی دیدم که یک نفر ایستاده روبرویش و تلاش می کند برای توجیه کاری که اصلا به این "هالو" ارتباط ندارد و  این "هالو" اصلا درباره اش کنجکاو هم نیست پشت سر هم دروغ بگوید. دیروز خودم را باختم و حس کردم در حوالی میدان هفت تیر ایستاده ام و لباس شخصی ها دور میدان را گرفته اند و من در صفی به انتظار هستم که پایان ندارد. تا چه زمانی یک ون سبز رنگ پیدا شود و من خودم را بیندازم روی صندلی کنار پنجره و بی صدا گریه کنم...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

صدا، صدا، صدای پرنده ها

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 11:23 ب.ظ

قفل زنجیر نقره ای نازک را باز می کنم و گردنبند را می اندازم روی مبل. انگار روی سینه ام سنگینی می کند این سنگ سبز زیبایی که شبیه کره زمین است، شبیه ماه یا شبیه سیاره ای رویایی که از دستان کوچک و مهربان خواهرزاده کوچکم به گردن من آویخته شده یک زمانی. 

لاک ناخن هایم رفته، ناخن هایم را کوتاه کرده ام. دیگر هدیه نیست که آنها را با حوصله لاک بزند و زیبا کند. پرنده ها رهایمان نمی کنند. همه جای خانه صدایشان می آید. از این پنجره، از آن یکی. دوباره یکی از آنها - یک مرغ دریایی - امروز آمده بود به پنجره نوک می زد. پنجره را بستم؛ تنها مسیر ورود او به خانه به این این خانه تمیز و خلوت.

این طرف پشت این یکی پنجره هنوز چندتایی شان آواز می خوانند. سرخوشند چقدر. هوا این روزها تاریک نمی شود؛ دست کم تا ساعت ده شب هوا روشن است. گاهی که آفتابی باشد می ماند تا ساعت هشت شب و بعد آرام آرام هوا می رود رو به تاریک و روشن غروب. این روزها استکهلم روشن است و تلافی پاییز و زمستان تاریک را در می آورد که به زودی از راه می رسد.

ساعت عجله دارد. می دود. مثل برق، دقیقا مثل برق می گذرد و من ترس برم می دارد. تا به خودم می آیم یک روز دیگر هم رفته و من مانده ام با انبوهی از کارها. اینجا آدم وقت کم می آورد. توی ایران که بودم هیچ وقت به کمبود وقت نمی خوردم. همیشه زمان بود برای همه چیز. جز روزهای آخر که بار سفر می بستم و با دوستانم خداحافظی می کردم، همیشه زمان داشتم به اندازه کافی تا سرکار بروم، برگردم خانه، با مهشید گپ بزنم مفصل، برویم بیرون، برگردم و بنشینم سر نوشتن داستان، فکر کنم، شب ها بیدار بمانم و فکر کنم و هیجان زده شوم و عاشق شوم. 

غیر از روزهای آخر که پر بودند از قرارهای دیدار مکرر و پشت سر هم... یادم هست هنوز توی هواپیما بود که از شدت خواب و یک حس دیگر که هنوز اسمی برایش پیدا نکرده ام بیهوش شدم و دقیقا وقتی چشم باز کردم که رسیده بودیم استانبول و باید بعد از دو ساعت توقف به سمت استکهلم پرواز می کردم.

شک ندارم زمان اینجا خیلی زودتر می گذرد. حالا نزدیک به سه سال می شود از عبور از آن روزها. و من حالا هرجا می روم صدای پرنده می شنوم.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

بوی مالیخولیا

چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 01:45 ق.ظ


آدم را دچار مالیخولیا می کند "بو". هنوز در برابر این پدیده آسیب پذیرم و می تواند خیلی راحت مرا بردارد مثل اینکه سوار چرخ و فلک شده باشم بچرخاندم. دیگر با خودم است که بتوانم خلاص کنم خودم را یا نه؛ از هوای عطر خوشی که سه سال و چهار ماه است با من راه آمده و از تهران به استکهلم رسیده. از بوی خنک عطری زنانه که یخم می زند وقتی شیشه اش را می برم نزدیک بینی ام. و دستم می لرزد. بو می کشم آن را و می گذارمروی میز. هنوز می ترسم از اینکه ترسم بریزد از آن و هر روز هر دقیقه گردن و مچ دست چپم را با آن آغشته کنم و دیگر فقط خدا می داند چه می شود. همه این سه سال و چهار ماه از بین می رود. 


این بوی جادویی به زندگی امروز من پیوند می خورد. به شادی هایم، به روزهای آفتابی این فصل، به قدم زدن هایم توی شهری که شلوغ شده، به پیاده روی های شبانه ام که شروع می شوند کم کم، به زبان تازه، به موهای بلوند مردم دور و برم، به این خانم 32 سال و خورده ای که حالا هستم. می ترسم تمام خاطرات تهران، خاطرات آن شهر داغ حتی وسط زمستان، آن شلوار جین که توی چکمه های سیاه می گذاشتم، آن بارانی سورمه ای، آن روسری چهارخانه سفید و سیاه، آن روزهای کاری دلگیر، آن گریه های مدام، آن "همه چی آرومه" دروغین... می ترسم همه دوستانم، خیابان وصال، نمایشگاه کتاب 1389 و همه مهمانی های خداحافظی ام را از یاد ببرم همین که این عطر با این روزهای تازه ام گره بخورد. حبسشان کرده ام توی این شیشه ای که در نقره ای دارد و نمی خواهم به این زودی ها از دستشان بدهم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

بار دیگر "صدیق سروستانی" که اینبار دیگر نیست...

دوشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 06:07 ب.ظ

صدیق را همانطور که خودش تاکید داشت با اسم کاملش توی ذهنم دارم به یادگار. صدیق سروستانی. رحمت الله را هم اولش اگر می گفتیم بد نبود. با اینهمه تاکید داشت که "سروستانی" از قلم نیفتد. اولین بار که یخ های دریاچه ارتباط من با او شکست وقتی بود که برای مصاحبه رفتم پیشش. دیگر دانشجو نبودم، برای "تهران امروز" می نوشتم؛ گزارش می نوشتم و رفته بودم دانشکده سابق خودم - علوم اجتماعی دانشگاه تهران - تا با استاد سابق خودم گفتگو بگیرم. استادی که یکبار با او "روش تحقیق" را برداشتم و جلسه دوم که تمام شد رفتم درس را حذف اضطراری کردم. نمی شد با صدیق سروستانی کنار آمد؛ دست کم من نتوانستم. غیرقابل پیش بینی بود مثل خیلی از ایرانی های دیگر. غیرممکن بود مثل بیشتر استادانی که توی آن دانشکده داشتیم.

چند وقت پیش ایمیلی از یک نفر دریافت کردم. نوشته بود که یادداشت قدیمی من را در مکث درباره صدیق سروستانی خوانده و حس می کند به او ارادتی دارم. پیشنهادش این بود که به دیدار استاد برویم، استاد سرطان داشت و این را بیشترمان می دانستیم. برایش نوشتم متاسفانه ایران نیستم وگرنه حتما به دیدار او می رفتم...

حالا دو هفته گذشته از گرفتن آن ایمیل و صدیق سروستانی دیگر نیست. خوشحالم که دست کم یکبار وقتی زنده بود هم درباره اش نوشتم همینجا. خوشحالم که وقتی بود هم گاه به او فکر می کردم ، به غیرقابل پیش بینی بودنش. اما مرگ او ... برایم به معما می ماند انگار. باورم نمی شود صدیق سروستانی هم می توانست میرا باشد... یادش جاودان به هر حال و با همه داستان هایی که درباره اش شنیده ایم و خوانده ایم و دیده ایم. 


 و این هم کامنتی که برایم نوشته بود:


رحمت اله صدیق سروستانی۱٠:٠۸ ‎ب.ظ - جمعه، ۱٩ مهر ۱۳۸٧
سلام خانم باقری شاد
ممنون از زنده کردن زندگی. زندگی به نظر من یعنی همین خاطره های تلخ و شیرین یا به قول شما جامعه شناسا تجربه های زیسته. خوشحالم که داستان شناخت شما از من درست به خلاف این که گفته اند آواز دهل شنیدن از دور خوش است ، شده.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       19    >>
طراحی سایت تاریخ ایران لینکدونی تبادل لینک Used Engines دانلود کتاب اسطوره اساطیر Ancient Civilizations Eski Tarih تاریح القدیم دایرکتوری تبادل لینک مشاهیر چهره های ماندگار دکتر شریعتی لینک های داغ دانلود کتاب رایگان ابهر abhar تاریخ فلسفه used engines used egnines honda used engines used transmission اخبار خبر ایران باستان تبلیغات آگهی رایگان آشپزی تبادل لینک مجله پزشکی فارس نویس فروشگاه پزشکی مجله علمی نیازمندی ها شعر پارسی فارسی آگهی رایگان سایت تفریحی تبلیغات رایگان download دانلود مصر باستان

کد موزیک بی کلام